
نگاهی می اندازد به این خانمی که آن طرفتر کنار صندلی پارک نشسته، که بچه اش هر نیم دقیقه او را معصومانه و با نگاهی پر خواهش می نگرد. زن حتی نگاهش را هم از فرزندش دریغ می کند و سرش به تلفن همراهش گرم است(اصلا در آن غرق است)می گوید: آه از این مصیبت، نفرین بر این حماقت.می گویم: چرا؟ از چه جهت؟می گوید: چو کودک لب از شیر مادر بشست، باید ورا پند داد و درس زندگی نمود و شیوۀ زیستن آموخت. اما هیهات. که اینان(مردان و زنان این روزگار) خود کودک اند و از کودک بزرگی نیاید که آن را نداند. باید نونهالا...
ادامه مطلب